۱۳۸۹ آذر ۲۶, جمعه

نجات جان یک کودک

چند ساعت پیش پستی گذاشتم در رابطه با یک موسسه کمک به کودکان سرطانی به نام محک که اونو از وبلاگ یکی از دوستان مجازی ام ( افسون کودک طبیعت ) گذاشته بودم . با خودم فکر کردم چرا یه سازمان خاص باشه ؟ چرا اصلا خیلی از ما فقط وقتی چنین تبلیغات و چنین اطلاع رسانی ها رو می بینیم به یاد این بیماران خاص میفتیم و تازه همون موقع هم فقط چند دقیقه یا حتی چند ثانیه با تاثر بهشون فکر میکنیم و میگیم آخی.... حتی اکثرا قصد می کنیم که بهشون کمک هم بکنیم اما نمیدونم چی میشه که باز یادمون میره و می مونه باز تا چند سال دیگه که یه جایی همچین چیزی به چشممون بخوره . واقعا دارم از خودمم سوال می کنم واقعا چرا ؟ چرا اون بچه ها ی بیمار با اون دلهای کوچیشون با اون دست های بی رمق کوچکی که شاید هر شب به سمت آسمون بالا میره باید تنها بمونن؟مگه نمیشه یه جای خیلی خیلی کوچیک توی زندگیمون داشته باشن؟ توی اون پست درست نوشته بود . نوشته بود ما با هزار تومن به جایی نمی رسیم اما اگه هر کدوم از ما هربار فقط به اندازه همون هزارتومن بی ارزش کمک کنیم همین کلی میشه.
پس به فکر بیفتیم .
برای کمک به بیمارای سرطانی و هموفیلی و .... به فکر بیفتیم اما جدی و با عمل نه فقط با حرف و آه کشیدن.

۱۳۸۹ آذر ۱۹, جمعه

تشریفات و استرس

گاهی می بینیم بعضی از افراد سر هیچ و پوچ نگران میشن و دچار استرس شدید. یا اینکه خیلی از افرادی که نسل قبل از ما هستند خودشون رو به آداب و رسوم و یا حتی عادات خرافی مقید می کنند و توی روابطشون خیلی از تشریفاتی که هیچ لزومی هم نداره استفاده می کنند. مثلا اگر کسی بیاد مهمونی حالا طرف کمی توی احوالپرسی حواسش جای دیگه بوده کلی دلخور میشن یا اینکه اگر توی پذیرایی یه لحظه دستشون لغزید و چیزی یه خورده به هم ریخت دیگه دارند از خجالت و نگرانی سکته می کنند حالا می بینی اصلا هم مهمون شخص غریبه ای نبوده و بقول معروف از اون خودمونی ها بوده. منکه اصلا تشریفات اضافه و اینکه آدم بخواد سر این مسائل پیش پا افتاده خودشو اذیت کنه و یک شبانه روز نگران باشه که حالا که اینطور شد اون طرف میره پشت سر من چی میگه یا چی فکر میکنه و چقدر بد شد و فلان، اصلا قبول ندارم. اصلا یه چیزهایی گاهی می بینم که شاخ در میارم . آخه اگر یه بچه 15 ساله توی کوچه شما رو دید و فقط یه سلام کرد و رفت دیگه این چه اهمیتی داره که مثل بچه ها برید گله و شکایت کنید که مثلا بچه ات با من اینطوری برخورد کرد. یا اینکه وای من ده سال بزرگتر بودم چرا اون زودتر از من وارد شد؟ آخه این کارا چیه این مزخرفات چیه؟ طرف حواسش نبوده که به شازده تعارف کنه که شما اول بفرمایید اونم توی یک مجلس 200 نفره که همه در حال ورود هستند. حالا شما یک ثانیه دیرتر وارد شدی چی شد؟ ناقص شدی؟
من نمی گم احترام چیز بدیه خیلی هم خوبه.احترام متقابل و حتی احترام به بزرگتر. اما بزرگتری که بخواد سر این چیزهای پیش پا افتاده که اصلا هم قصد و غرضی در اون نبوده گله و شکایت کنه باید بگم نه تنها نمیشه اسم بزرگتر روش گذاشت بلکه از نظر فکری بسیار انسان کوته فکر و کوچکی است. قبول دارم خیلی از آداب و رسوم ما واقعا با ارزشه اما متاسفانه ما ایرانی ها داریم سر تشریفات و آداب بیهوده وقت و فکرمون رو تلف می کنیم. چرا اینقدر فکر و اعصابمون رو برای این چیزهای بیهوده خراب کنیم وقتی بود و نبودشون هیچ تاثیری روی زندگی نداره؟

۱۳۸۹ آذر ۹, سه‌شنبه

عشق. درد. سکوت

همیشه برام سوال بوده اگه روزی واقعا عاشق کسی باشم و در همون حین مشکل خاصی پیدا کنم مثلا اگر بیماری حادی داشته باشم واقعا عکس العملم چطور خواهد بود؟ آیا برای عشقم راحت و روراست همه چی رو میگم یا اینکه سکوت می کنم و چیزی نمیگم. اگر اون روز عشقم ازم بخواد که واقعیت رو بهش بگم من چیکار میکنم. آیا همه چی رو باهاش در میون میذارم یا اینکه... اصلا اگر سکوت کنم و چیزی نگم دلیلم چیه؟ بخاطر اینه که دوستش دارم و نمی خوام اون رو رنجیده خاطر کنم. نمیخوام نگرانش کنم؟ نمیگم چون نمی خوام اون رو در غمهای خودم شریک کنم؟ یا اینکه دلیلش چیز دیگست؟
ممکنه دلیلش خودخواهی من باشه یا بی تفاوتی من نسبت به نگرانی ها و دلسوزی های اون؟ دلیلش چیه؟
واقعا این موضوعیه که من نمی دونم اگر برام اتفاق بیفته کدوم راه رو انتخاب میکنم. میخوام منصف باشم. اگر با اون در میون بذارم در واقع اون رو در غمهام شریک کردم. اما اگر سکوت کنم شاید این سکوت اون رو بیشتر آزار بده و همین سکوت من اون رو بیشتر نگران کنه و در مورد حاد بودن مشکل مطمئن تر شه. پس باید چیکار کرد؟ به من بگید کدومش درسته؟ آیا باید متناسب با روحیات طرف مقابل یکی از این دو رو انتخاب کرد یا کلا گفتن حقیقت همیشه درست ترین راهه؟ نمی دونم واقعا اگر کسی در چنین موضعی سکوت رو انتخاب کنه دلیلش چی می تونه باشه؟ آیا از عشق زیاده یا از خودخواهی و اینکه حس میکنه می تونه تنهایی این راه رو بره و به تو احتیاج نداره؟ واقعا کدومشه؟
این روزها این همش برام سواله که سکوت واقعا دلیلش چیه؟ اون می خواد تنهایی چی رو حل کنه؟

۱۳۸۹ آذر ۲, سه‌شنبه

اوضاع خراب


اونروز داشتیم با همکارا در مورد نظام آموزشی جدید در دوره ابتدائی و کلاس شنا و ... صحبت می کردیم. که این چند ساله ی اخیر دیگه بچه های ابتدایی چیزی به اسم امتحان و استرس امتحان ندارند. راحت میرن و راحت میان و کلاسها متنوع و خلاق برگزار میشه و خلاصه اینکه بچه های امروزی با این اوضاع باید کلی هم از مدرسه رفتن استقبال کنند و این خیلی خوبه که دیگه بچه از همون سنین کودکی با این استرسهای مختلف کلاس و امتحان و ... دست و پنجه نرم نمیکنه.
اما با وجود تمام این تحسینات از نظام آموزشی جدید دو تا مشکل خاطر ما رو مکدر کرد. اول اینکه دیگه کنکور خیلی کمرنگ شده و ثبت نام دانشگاههای مختلف بدون کنکور و حتی بدون شرط معدل ما رو بیچاره کرده که گاهی می بینی دانشجوی عزیزی که نشسته سرکلاس در حد راهنمایی هم سواد نداره. (البته منظورم بعضی دانشجوهاست نه همه دانشجویان عزیز.کسی به دل نگیره). حالا از مکافات سروکله زدن با این اقشار که بگذریم بقول معروف یاد بدبختی های خودمون افتادیم که چقدر توی دوره ی ما استرس و تنش زیاد بود. چقدر برای امتحانات نهایی و ... با اون سن و سال اندک مارو زجر دادن. بعدشم که نوبت به کنکور رسید . اونم با اون همه متقاضی برای دانشگاهها. بعد که لیسانس گرفتیم دیدیم نه بابا از کار خبری نیست گفتیم ادامه تحصیل بدیم بلکه یه فرجی بشه. حالا اومدیم دانشگاه با این اوضاع کاری و با این وضع فجیع تدریس در دانشگاه اونم با اعمال شاقه. که تازه معلوم نیست بعدا این اوضاع بدتر از این نشه. خلاصه که داشتیم می گفتیم این همه سختی و بدبختی واسه متولدین دهه 60 که افزایش جمعیت اون دوره مارو به چه روزی انداخته که یکی از همکارا موضوع جالب و البته دردناک دیگری رو مطرح کرد که تابحال بهش فکر نکرده بودیم. اینکه بله متولدین دهه 60 در جریان باشن که با این اوضاع تورم و جمعیت و ... احتمالا در سالمندی دیگه کسی از عهده مخارج نگهداری ما بر نیاد و حتی خانه سالمندان هم با تراکم جمعیت روبرو باشه. بعد از اون هم در جریان باشید که احتمالا بعد از فوت هم زمین برای خاکسپاری پیدا نشه. نه که پیدا نشه . پیدا که میشه منتها با این قیمت های هنگفت و قبرهای چند طبقه و فروش نقد و اقساط و... و بچه های نسل ما که احتمالا زیاد هم عاطفی نخواهند بود ، خیالتونو راحت کنم که جنازه روی زمین می مونه. فکر می کنم باید مثل غیرمسلمانان جنازه سوزونده شه
!!!


۱۳۸۹ آبان ۲۶, چهارشنبه

طعم عشق

کاش همه در عشقمون ساده و صادق باشیم. نمی خوام از عشفهای دروغین صحبت کنم. امروز روز خوبیه و من فقط می خوام از شیرینی عشق بگم. وقتی دو نفر عشق رو صادقانه با هم تقسیم می کنند. وقتی عشق رو با پاکی و راستی به هم نثار می کنند. وقتی توی دنیا براشون شخص دیگری وجود احساسی نداره. وقتی همه جوره با هم هستند و با هم راه میان. وقتی با محبت صادقانه بدون هیچ چشم داشتی (جز وفاداری) با هم می مونند و با قلبهای بی ریا هرکاری بتونند واسه هم می کنند. وقتی در کنار هم طعم خوشی ها و بدی های زندگی رو می چشند اون وقته که واقعا عشق لذتبخش میشه دیگه از اون زجرها و دردهای قصه های عاشقانه خبری نیست. فقط کافیه خودتون بخواین تا لذت این عشق رو با تمام وجودتون حس کنید و برای همیشه عشقتون رو حفظ کنید.
بذارید شما هم شیرینی عشق رو حس کنید.
اینم یک آهنگ زیبا از شهاب رمضان. دانلود کنید

۱۳۸۹ آبان ۲۱, جمعه

مشغله

این روزها خیلی سرم شلوغه. به خیلی از کارهام درست نمیرسم . کلی کار دانشگاهی و قول همکاری با فلان استاد و فلان انجمن که واقعیتش بعضیاش رو از سر ناچاری قبول کردم و همینطور امتحانات میان ترم و تصحیح ورقه و سرو کله زدن با دانشجویان عزیز که متاسفانه گاهی از دستشون دیگه می خوام... به کارهای شخصیم زیاد نمی رسم. همینطور به این وبلاگ اما تا یک هفته دیگه اوضاع روبراه میشه . خب از کامنتهای پست قبل معلوم میشه که تقریبا همه نظرشون با اونچه که توی فکر من بود و توی بعضی کتابها خوندم یکیه. البته من همیشه اعتقادم بر اینه که گاهی نظراتی رو که توی کتابها می نویسند ممکنه خیلی هم درست نباشه اما در این مورد باید گفت واقعا اگر کسی در یک رابطه نسبت به طرفش هیچ حساسیت و تعصبی نداشته باشه قطعا در احساسش نسبت به اون شخص تردید داره و نمیشه گفت واقعا اون شخص رو دوست داره. البته بازم تاکید میکنم منظورم تعصب و غیرت نرمال و به جاست. از نظرات دوستان هم بسیار متشکرم امیدوارم بتونم به زودی موضوع جدیدی رو اینجا مطرح کنم. پیروز باشید.

۱۳۸۹ آبان ۱۱, سه‌شنبه

عشقم رو با کسی شریک نمیشم

اول از تمام دوستان عزیزم که منو مورد لطفشون قرار دادن تشکر می کنم و امیدوارم که بتونم لطفشون رو جبران کنم.
امروز می خوام در مورد موضوعی بنویسم که چند روزه فکرم رو مشغول کرده.
یکی از دوستانم در مورد مسئله ای صحبت می کرد که کمی باورش یا هضمش برام مشکل بود. زیاد شنیدیم که مثلا میگن شوهرم یا دوست پسرم متعصبه.نسبت به من زیاد تعصب نشون میده و ... خب همه می دونیم تعصب اگر بی جا و زیاده از حد باشه همیشه یک امر آزاردهنده است. می دونیم که متاسفانه بعضی ها غیرت رو که واقعا از نظر من یک ویژگی مثبت هست با تعصب اشتباه میگیرند و تعصبشون رو میذارن رو حساب غیرت زیاد. البته اینم بگم غیرت مختص آقایون نیست٬خانمها هم نسبت به شریک زندگی و کسی که دوستش دارند غیرت دارند. که در مورد خانمها هم باز متاسفانه گاهی این غیرت با حسادت جاشو عوض میکنه.
اما الان بحث من در مورد تعصب و غیرت نیست .اتفاقا برعکس. می خوام در مورد قضیه ی کاملا عکس این صحبت کنم.اما نمی خوام اینجا سریع نتیجه گیری کنم میخوام نظر دوستان رو هم بدونم. نمی خوام بگم افراد متاهل٬ چون این دیگه واقعا برای من غیرقابل قبوله. اما در مورد کسانی که با شخصی رابطه ای نزدیک دارند و به قول خودشون عشقی توی زندگیشون دارند٬ اگر مردی یا زنی نسبت به همون عشقی که مدعی هست٬ به هیچ عنوان تعصبی نداشته باشه و هیچ حساسیتی از خودش نشون نده آیا به نظر شما این رو باید به چی تعبیر کرد؟ آیا درسته که اگر مردی خیلی راحت میتونه از کنار چنین قضیه ای بگذره یا زنی اصلا در مورد خیانت طرفش عکس العملی نشون نده و خیلی راحت با این قضیه کنار بیاد اسمش رو بذاریم تجدد گرایی و روشنفکری؟ آیا چنین شخصی می تونه مدعی بشه بخاطر اینکه طرفش رو خیلی دوست داره اونو کاملا آزاد میذاره و براش این قضیه اهمیتی نداره؟ چنین شخصی واقعا یک انسان روشنفکره ؟ و یا اینکه قضیه کلا چیز دیگست؟ اینکه چنین چیزی فرضا برای من در رابطه با عشقم اصلا اهمیتی نداشته باشه آیا من انسان متجدد و روشنفکر و بسیار عاشقی هستم و یا اینکه کلا این قضیه به این دلیل برام اهمیتی نداره چون اصلا کسی که مدعی هستم عشق منه ٬ خودش و وجودش برام اهمیتی نداره؟ کدوم یکی؟